|
|
|
|
|
خودم هم گمان نمی کردم که چنین شود و پس رفت و پس رفت-از هر سو- و بویژه اخلاق و بها ندادن به دانش،هنر و فرهنگ و جابجایی و نشستن:
زشتی جای زیبایی-بی هنری و بی فرهنگی جای فرهنگ-سیاهی و سوگ جای روشنی و سپیدی و شادی... *برای این پست،بلند بالا (مفصل)نوشته بودم-هنگام ثبت مطلب،نمی دانم چه شد که همه نوشته ها پاک شد،نمی دانید چه حالی دارم اکنون!که ساعت از 2 شب گذشته و این پستو ناچارم سرسری بنویسم، بد شد ببخشید.(شاید بلاگفا نفرین کرد) در اینجا از همه دوستان در جای جای درون و بیرون کشور گرامی تر از جانم ،با هر اندیشه،آیین و در هر تبار ،نژاد و زبانی و بویژه وبلاگ نویسان گرامی که همه شان را بسیار دوست دارم، درخواست بخشش و پذیرش(قبول) پوزشم را دارم اگر به گونه ای(نوعی) رنجشی و آزردگی ایجاد کردم و آن هم برآمده از دانش کم من است نه خواست و انگیزه(میل) درونی ام.و نمی خواهم کرشمه ی (ادای)فلاسفه را در بیاورم- بی گمان- دانش من چکه ای (قطره ای)از اقیانوس ژرف و پرگستره دانایی این گیتی هم نیست و نادانی مرا به بزرگی خودتان ببخشید و همین جا بگویم که بیشترین انگیزه بیرون رفتن از کشور هم ،دنبال دانش و درس و مشق و دانشگاه رفتن است ۳-دو سال پیش (8 امرداد 1386)،دیدم یکی از اندک ساختمانهای تاریخی و کهن برجای مانده شهر دانش گرای رشت، که زادگاه بزرگانی چون استاد معین،استاد پورداود،پروفسور رضا،پروفسور سمیعی،پروفسور اکبرزاده،مجید مخدوم گرامی هاو...است،با خواست یک سازمان فرهنگی! آماده کوبیدن و نابودی و جایگزین(تبدیل) به پارکینگ خودرو اداره شان(فرهنگ و ارشاد اسلامی) است .و چنین شد که ما چندین کار انجام دادیم از نامه نگاری،بیانیه و گردهمایی و... و یکیش هم ، من همین وبلاگ میراث سبز ایران را با هدف پاسداری از میراث فرهنگی و محیط ز یست کشورم که بخشی از زندگی مرا در بر گرفته ساختم و خوشحالم که برای آن کار-کوشش ما- بار داد و جلوی نابودیش گرفته شد ۲- درین 2 سال کوشش کردم برای سرزمین و جامعه انسانی سازنده تر و مفیدترباشم. از دوستان و خوبان وبلاگ نویس چیزهای بسیاری یاد گرفتم و در می یابم شاگرد همه شما هستم ،ای کاش میشد نام ببرم –اما دوستان پرشمارند ومی ترسم نامی ازقلم بیافتد و آزردگی سازد و همین جا دستان یک یک شما را می بوسم که همگی شما خوب هستید و شما را دوست دارم....ساعت۳۰/۳ بامداد شد ۱- در پایان چکامه ای زیبا از عارف قزوینی را پیش کش می کنم بنشين به يادم شبي/ترکن از اين مي ، لبي/که ياد ياران خوش است /ياد آور اين خسته را/کاين مرغ پر بسته را/ياد بهاران خوش است/مرغي که زد ناله ها/در قفس هر نفس /عمري زد از خون دل /نقش گل بر قفس ... ياد باد/داد ،داد، عارف با داغ دل زاد /اي بلبلان چون در اين چمن /وقت گل رسد، زين پاييز ياد آريد /چون بر دمد آن بهار نو /در کنار گل از ما نيز ياد آريد/داد ،داد، عارف با داغ دل زاد /عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد/بر بلبلان درس عاشقي خوش در اين چمن ياد داد گر بايدت دامان گل اي يار اي يار /پروا مکن چون به جان رسد از خار آزار /داد ، داد، عارف با داغ دل زاد
|
||
|
|
|
|
|
مقالهي حاضر، ملاحظات و رويكردي است جامعهشناسانه ـ روانشناسانه نسبت به رفتار خاص انسان در يك نظم اجتماعي ـ سياسي تجربهشدهي بشري. اين نظم ويژه كه در تاريخ تجارب بشري مورد توجه قرار گرفته و نتايج، پيامدها و تلخي دهشتبار آن موجبات نابودي میليونها انسان بيگناه شده است،بهرغم اشكال ظاهري متفاوت از قبيل استالینیسم، فاشيسم، نازيسم و فرانكيسم ايدئولوژي مشتركی داشته كه مضمون آن «توتاليتاريسم» است. توتاليتاريسم نظام ايدئولوژيك و سياسي ـ اجتماعي خاصي است كه سلطهاي تمامعيار را در تمام عرصههاي پنهان و آشكار شئون زندگي اجتماعي خواستار است و از آن بهعنوان نظام ايدئولوژي يا نظام تماميتخواه و كليتخواه نام ميبرند. توتاليتاريسم نظم اجتماعي ـ سياسي خاصي است بهمراتب هولناكتر از استبداد و ديكتاتوري محض...
*...هانا آرنت، توتاليتاريسم را به عنوان نظمی ضدانساني معرفي و تحليل ميکند كه بديهيترين و طبيعيترين حقوق انسانها نقص میکند و تضييع مينمايد. آرنت، در تحليلهاي جامعهشناسانهی خود، موضوع تمايز و تفاوت «زور» و «اقتدار» و نيز استبداد و توتاليتر را مطرح مينمايد. بين ريشه و منشاء اقتدار كه عقلانيت اجتماعي و منشاء و اساس و ريشهي زور كه مبناي طبيعي و زیستشناختی دارد، تفاوت قائل است. به زعم آرنت، بين نظامهاي اجتماعي مبتني بر زور و استبداد و ديكتاتوري سياسي ـ احتماعي با نظام اجتماعي توتاليتاريسم تفاوتهاي عميق، اساسي و بنيادين وجود دارد. در نظام مبتني بر زور و استبداد، انسان به عنوان يك شهروند، كماكان يك موجود انساني باقي ميماند كه قابليتهاي انساني مانند آگاهي، آزادي، اختيار و انتخاب و خلاقيات و عصيان عليه نظم موجود را بالقوه داراست و تحت شرايط مناسب ذهني با آگاهي ميتواند خويشتن را از تحت نظم موجود، رهايي بخشد، زيرا به تعبیر ژان ژاك روسو، هنوز حق انديشيدن از او سلب نشده است. ديكتاتوري و استبداد به خاطر اين مسئله محكوم است كه در آن نظام تنها يك نفر ميانديشد و ديگران حق انديشيدن ندارند. اما در نظم اجتماعي- سياسي توتاليتاري، انسان به عنوان يك وجود انساني و به مثابهي موجودي كه امكان كسب آگاهي و معرفت را دارد و ميتواند آگاهانه و خلاق با محيط پيراموني تعامل داشته باشد، به علت مسخ شخصيت و ماهيت انساني و استحالهی دروني و بيروني اين امكان انساني از وي سلب شده است، لذا امكان انديشيدن ندارد... (این نوشته براستی اندیشمندانه است دنباله در ادامه مطلب) ادامه مطلب |
||