|
|
|
|
تاجیکستان هم به قصه غصه هایم و یا به غصه قصه هایم فزوده شد.مانند محیط زیست کشورم و تالابهای سرزمینم و کوهاش و رودهاش که آلوده و الوده تر میشوند.....چونکه با این کشور آشنا شویم پی می بریم چرا تاجیکستان را نمی توان جدای از ایران و ایران را جدای تاجیکستان دید ،کشوری که تخت جمشید و نوروز و فرهنگ ابران باستان بسیار بیش از ما و به نیکویی و درستش گرامی میدارد، کشوری که فردوسی و شاهنامه سترگش را چون جان گرامی می دارد و درازترین خیابان پایتختش به نام رودکی و نام پایتختش هم یکی از روزهای هفته ماست،دوشنبه! اما صد افسوس که ما خوابیم و در نمی یابیم که داستان تاجیکستان از همه کشورهای گیتی جداست!و تاجیکها چه اندازه ایران را از دل و جان دوست دارند نه برای نفتش که چه بسیار کشورها ایران گرای شان تناه برای نفت بوده،دوستی نفتی!بیست و پنجمین دوره نمایشگاه بین المللی کتاب تهران که از روز سه شنبه گشایش یافته تا روز شنبه ۲۳ اردیبهشت دنبال میشود. انجمن دوستی ایران و تاجیکستان با همکاری سفارت محترم جمهوری تاجیکستان در بخش بین الملل حضور پویا دارد.ورودی ۱۵ طبقه دوم شبستاناز دیدن شما در نمایشگاه شادمان میشویم و اگر پیشنهاد و طرحی دارید به ما بدهید( بویژه با ایمیلiran.tajikistan@yahoo.com ) اگر می خواهید به کتابخانه تاجیکستان کتاب هدیه نمایید بهترین فرصت نمایشگاه کتاب است .در باره طرح بسیار ارزشمند پیشکش کتاب به تاجیکستان لطفا اینجا را کلیک |
||
|
|
|
|
|
فردوسی -سر سال نو هرمز فرودین برآسوده از رنج تن ،دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز برآن تخت بنشست پیروز روز
به جمشید برگوهر افشاندند مرآن روز را روزنو خواندند
بزرگان بشادی بیاراستند می وجام و رامشگران خواستند چنین جشن فرخ از آن روزگار بما ماند از آن خسروان یادگار |
||
|
|
|
|
|
----------فلق
ای صبح! ای بشارت فریاد! امشب خروس را-در آستان آمدنت-سربریده اند! --------------صبح دروغین صبح دروغین نگذشته ست ای شکیب بزرگ-بمان که بی تو مرا تاب زنده ماندن نیست! فروغ صبح دروغین فریب می دهدت-خروس تجربه می داند که وقت خواندن نیست. |
||
|
|
|
|
|
گوناگونی(تنوع) زیستی را در وردپرس راه انداخته بودم که متاسفانه فیلتر کامل وردپرس ،ناگزیرم کرد تا این وبلاگ تازه را برای پرداختن به آنچه که گوناگونی یا گونه گونی که واژه عربی آن تنوع و انگلیسی اش Biodiversity است، از نو بسازم. دوستان ! گوناگونی، به همه چیز پیوند و وابستگی(ارتباط )دارد؛به زبان من و تو-به جایی که زندگی می کنیم-از درون ما(ژن)تا برون ما ،خانه، روستا ، شهرما و کشور و کره زمین-به فرهنگ ما، غذا ،پوشاک،گیاه،حیوان،کوه،تالاب،دریا،خاک و همه طبیعت و هرآنچه گمانش بریم بدان امید امسال را که از سوی سازمان ملل متحد سال جهانی گوناگونی زیستی نامگذاری شده به این آسانی و با کمترین دستاورد به پایان نبریم و بیشترین بهره و برایند را آن داشته باشیم و بویژه نپنداریم که گوناگونی(تنوع) زیستی تنها به محیط زیست و منابع طبیعی و کشاورزی پیوند و وابستگی دارد،که پیوندش با زندگی و فرهنگ کمتر از آنها نیست. |
||
|
|
|
|
|
سلام بعد از دو ماه تلاش طاقت فرسای دوستان عزیز میزبان آخرین اطلاعیه صعود قلم رو مشاهده می کنید زمان برنامه پنج شنبه ۳۱ تیرماه ساعت ۷ صبح و... اینجا سپاسگزار برنامه ریزان و دست اندکاران
|
||
|
|
|
|
|
آن قطره ی باران بین از ابر چكیده گشته سر هر برگ از آن قطره گهربار آویخته چون ریشه ی دستارچه ی سبز سیمین گرهی بر سر هر ریشه ی دستار یا همچو زبرجد گون، رشته ی سوزن اندر سر هر سوزن یك لؤلؤ شهوار ... و آن قطره ی باران كه برافتد به گل سرخ به نظر می رسد واژه هایی که منوچهری در شعر خود استفاده کرده از رنگ نقاشان در بوم نقاشی تازه تر است .شاهکارهای منوچهری در موسیقی اشعارش در وصف طبیعت است او به همه چیز رنگ داده ودر کالبد همه اشیا جان تازه داده ورنگ و روح سبز زندگی را همه جا دمیده ونگرش منوچهری به زندگی سبک وسیاق خاصی دارد او عاشق همه چیز است و با دقت و موشکافانه به تمام زوایای هستی توجه دارد هیچ چیز از دیدگان ژرف نگر او مخفی نیست...بر گرفته نرمش وحرکات موزون گلها بوی عطر گلها در مشام منوچهری از بوی عطر گلها در طبیعت به مراتب خوشبوترست صدای آب ترنم باران مقیاس درشتی و کوچکی ریگ ها قامت وقدمت صخره ها اشعه گرما بخش خورشید صدای چشمه سارها بوی خاک هیبت کویر سم ماران او زیبا پرست وزبیایی را در حد کمال ستایش و تحسین می کند ... منوچهری دامغانی بزرگترین شاعر تصویرگرای تاریخ ادب فارسی است میتوان گفت منوچهری شاعریست كه نقاشانه به جهان مینگرد و سپهری نقاشیست كه جهان را شاعرانه میبیند. ...بر گرفته منوچهری در حالی که سی و چهار سال داشت درگذشت. و همچنین : یکی از ابتکارات لفظی قصاید منوچهری این است که نواع واقسام فرهنگ وازگان را بکار گرفته وادمی تصور می کند غرض از سرودن قصایدش شرح و تعریف فرهنگ لغات و وازگان فارسی وعربی است شاید هم خواسته قدرت اگاهی وسیره خودرا ز علوم زمانه خود را در اشعارش نشان دهد به هر حال وقتی که اشعار منوچهری را مورد بررسی و نقد قرار می دهم متوجه می شویم علیرغم عمر کوتاه خود او یک ادیب و یک دائره المعارف جامعی بوده که در عصر سلطنت کوتاه مسعود غزنوی می زیسته است مثلا در شعرش انواع واقسام نام مرغان و پرندگان را بکار گرفته فاخته ،عندلیب ،هزار دستان ،زاغ ف زغن ،شارک ،قمری ،طوطی ،پوپوک ،بوقلمون ،سرخاب ،طاوس ،شاهین ،چوک ،تیهو ،بط ،کبک و..... کبک ناقوس زن و شارک سنتور زن است فاخته نای زن وبط شده طنبور زنا کبک رقاصی کند سرخاب غواصی کند این بدین معروف گرددآن بدان شاهر شود بر دم طاووس ماه بر سر هدهد کلاه بررخ دراج گل بر لب طوطی بقم قمری در شد به حال طوطی درشد به نطق بلبل درشد به لحن فاخته درشد به دم غراب بین نیست جز پیمبری که مسجاب زود شد دعای او
ویا انواع واقسام گلها وگیاه رادرشعرش استخدام کرده مانند ویا اعضا وجوارج بدن ادمی را نوعی با کلمات در هم امیبخته ترکیب گلها : سمن یاسمن بنفشه گلناز نرگس نسترن سوسن ارغوان عبهر سنبل زدگل شنبلید ترکیب اعضا و جوارح سر ،لب ،زبان ،تن ،قد ،زلف ،دست ،چشم،جنسیت ،
سمن سرخ به سان دولب طوطی نر که زبانش بود از زر زرده در دهنا نرگس چون دلبری است سرش همه چشم سروچو معشوقه ای است تنش همه قد زلفش بنفشه ببوی لعل خجسته ببوس دست چغانه بگیر پیش چمانه بخم سنبل به سان زلفی با پیچ وبا عقد زلف آن نکو بود که به پیچ وعقد بود
ویا در شعرش انواع نام درختان رابکار گرفته ویا اقسام ساز ها های زمانه خویش رابکار گرفته مانند نای نی تنبور کف عود ناقوس زن چنگ بربط رباب سنتور
کبک ناقوس زن وشارک سنتور زن است فاخته نای زن وبط شده طنبور زنا
وانواع واقسام جواهرات وسنگ های گرانبهارا درشعرش بکار برده مانند لولو یاقوت زبرجد زرد سیاه عقیق و...
|
||
|
|
|
|
|
فریدون مشیری، عاشق زیباییهاست از طبیعت و شعر و موسیقی و نقاشی و خط زیبا. ستایشگر خوبی و پاکی و زیبایی و نیکی و مهربانی و فضیلت و طبیعت است . ازدیار آشتی : باری اگر روزی کسی از من بپرسد در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
من مهربانی را ستودم
شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا
در راه باریکی که از آن میگذشتم
شب های بیپایان نخفتم
|
||
|
|
|
|
|
هنگامی که واژه ای ـ به زیبایی ، بزرگی و ژرفی ـ گوناگونی داریم-ایکاش کسی نمی گفت تنوع زیستی و همه می گفتیم:گوناگونی زیستی تا یادآور فردوسی ها و رودکی ها و گذشتگان این مرز و سرزمین پرگهر و پرهنر باشد
|
||
|
|
|
|
|
خودم هم گمان نمی کردم که چنین شود و پس رفت و پس رفت-از هر سو- و بویژه اخلاق و بها ندادن به دانش،هنر و فرهنگ و جابجایی و نشستن:زشتی جای زیبایی-بی هنری و بی فرهنگی جای فرهنگ-سیاهی و سوگ جای روشنی و سپیدی و شادی...
*برای این پست،بلند بالا (مفصل)نوشته بودم-هنگام نگارش،نمی دانم چه شد که همه نوشته ها پاک شد،نمی دانید چه حالی دارم اکنون!که ساعت از 2 شب گذشته و این پستو ناچارم سرسری بنویسم، بد شد ببخشید.(شاید بلاگفا نفرین کرد که دارم کوچ می کنم به وردپرس) در اینجا از همه دوستان در جای جای درون و بیرون کشور گرامی تر از جانم ،با هر اندیشه،آیین و در هر تبار ،نژاد و زبانی و بویژه وبلاگ نویسان گرامی که همه شان را بسیار دوست دارم، درخواست بخشش و پذیرش(قبول) پوزشم را دارم اگر به گونه ای(نوعی) رنجشی و آزردگی ایجاد کردم و آن هم برآمده از دانش کم من است نه خواست و انگیزه(میل) درونی ام.و نمی خواهم کرشمه ی (ادای)فلاسفه را در بیاورم- بی گمان- دانش من چکه ای (قطره ای)از اقیانوس ژرف و پرگستره دانایی این گیتی هم نیست و نادانی مرا به بزرگی خودتان ببخشید ... ۳-دو سال پیش (8 امرداد 1386)،دیدم یکی از اندک ساختمانهای تاریخی و کهن برجای مانده شهر دانش گرای رشت، که زادگاه بزرگانی چون استاد معین،استاد پورداود،پروفسور رضا،پروفسور سمیعی،پروفسور اکبرزاده،مجید مخدوم گرامی هاو...است،با خواست یک سازمان فرهنگی! آماده کوبیدن و نابودی و جایگزین(تبدیل) به پارکینگ خودرو اداره شان(فرهنگ و ارشاد اسلامی) است .و چنین شد که ما چندین کار انجام دادیم از نامه نگاری،بیانیه و گردهمایی و... و یکیش هم ، من همین وبلاگ میراث سبز ایران را با هدف پاسداری از میراث فرهنگی و محیط ز یست کشورم که بخشی از زندگی مرا در بر گرفته ساختم و خوشحالم که برای آن کار-کوشش ما- بار داد و جلوی نابودیش گرفته شد ۲- درین 2 سال کوشش کردم برای سرزمین و جامعه انسانی سازنده تر و مفیدترباشم. از دوستان و خوبان وبلاگ نویس چیزهای بسیاری یاد گرفتم و در می یابم شاگرد همه شما هستم ،ای کاش میشد نام ببرم –اما دوستان پرشمارند ومی ترسم نامی ازقلم بیافتد و آزردگی سازد و همین جا دستان یک یک شما را می بوسم که همگی شما خوب هستید و شما را دوست دارم....ساعت۳۰/۳ بامداد شد ۱- در پایان چکامه ای زیبا از عارف قزوینی را پیش کش می کنم بنشين به يادم شبي/ترکن از اين مي ، لبي/که ياد ياران خوش است /ياد آور اين خسته را/کاين مرغ پر بسته را/ياد بهاران خوش است/مرغي که زد ناله ها/در قفس هر نفس /عمري زد از خون دل /نقش گل بر قفس ... ياد باد/داد ،داد، عارف با داغ دل زاد /اي بلبلان چون در اين چمن /وقت گل رسد، زين پاييز ياد آريد /چون بر دمد آن بهار نو /در کنار گل از ما نيز ياد آريد/داد ،داد، عارف با داغ دل زاد /عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد/بر بلبلان درس عاشقي خوش در اين چمن ياد داد گر بايدت دامان گل اي يار اي يار /پروا مکن چون به جان رسد از خار آزار /داد ، داد، عارف با داغ دل زاد
|
||
|
|
|
|
|
مقالهي حاضر، ملاحظات و رويكردي است جامعهشناسانه ـ روانشناسانه نسبت به رفتار خاص انسان در يك نظم اجتماعي ـ سياسي تجربهشدهي بشري. اين نظم ويژه كه در تاريخ تجارب بشري مورد توجه قرار گرفته و نتايج، پيامدها و تلخي دهشتبار آن موجبات نابودي میليونها انسان بيگناه شده است،بهرغم اشكال ظاهري متفاوت از قبيل استالینیسم، فاشيسم، نازيسم و فرانكيسم ايدئولوژي مشتركی داشته كه مضمون آن «توتاليتاريسم» است. توتاليتاريسم نظام ايدئولوژيك و سياسي ـ اجتماعي خاصي است كه سلطهاي تمامعيار را در تمام عرصههاي پنهان و آشكار شئون زندگي اجتماعي خواستار است و از آن بهعنوان نظام ايدئولوژي يا نظام تماميتخواه و كليتخواه نام ميبرند. توتاليتاريسم نظم اجتماعي ـ سياسي خاصي است بهمراتب هولناكتر از استبداد و ديكتاتوري محض...
*...هانا آرنت، توتاليتاريسم را به عنوان نظمی ضدانساني معرفي و تحليل ميکند كه بديهيترين و طبيعيترين حقوق انسانها نقص میکند و تضييع مينمايد. آرنت، در تحليلهاي جامعهشناسانهی خود، موضوع تمايز و تفاوت «زور» و «اقتدار» و نيز استبداد و توتاليتر را مطرح مينمايد. بين ريشه و منشاء اقتدار كه عقلانيت اجتماعي و منشاء و اساس و ريشهي زور كه مبناي طبيعي و زیستشناختی دارد، تفاوت قائل است. به زعم آرنت، بين نظامهاي اجتماعي مبتني بر زور و استبداد و ديكتاتوري سياسي ـ احتماعي با نظام اجتماعي توتاليتاريسم تفاوتهاي عميق، اساسي و بنيادين وجود دارد. در نظام مبتني بر زور و استبداد، انسان به عنوان يك شهروند، كماكان يك موجود انساني باقي ميماند كه قابليتهاي انساني مانند آگاهي، آزادي، اختيار و انتخاب و خلاقيات و عصيان عليه نظم موجود را بالقوه داراست و تحت شرايط مناسب ذهني با آگاهي ميتواند خويشتن را از تحت نظم موجود، رهايي بخشد، زيرا به تعبیر ژان ژاك روسو، هنوز حق انديشيدن از او سلب نشده است. ديكتاتوري و استبداد به خاطر اين مسئله محكوم است كه در آن نظام تنها يك نفر ميانديشد و ديگران حق انديشيدن ندارند. اما در نظم اجتماعي- سياسي توتاليتاري، انسان به عنوان يك وجود انساني و به مثابهي موجودي كه امكان كسب آگاهي و معرفت را دارد و ميتواند آگاهانه و خلاق با محيط پيراموني تعامل داشته باشد، به علت مسخ شخصيت و ماهيت انساني و استحالهی دروني و بيروني اين امكان انساني از وي سلب شده است، لذا امكان انديشيدن ندارد... (این نوشته براستی اندیشمندانه است دنباله در ادامه مطلب) ادامه مطلب |
||